داستان عملمن همیشه فکر میکردم چاقیم یک قسمت از شخصیتمه… تا روزی که نفستنگیِ سادهی پلهخوردن، تبدیل شد به ترس واقعی.مشاوره رفتم. گفتن اسلیو برای من بهترین گزینهست. ترس داشتم و هزار تا سؤال . عمل انجام شد…اولش سخت بود، اما هر روز یک تغییر کوچک اتفاق میافتاد: لباسایی که سالها توی کمد مونده بودن.صبحها سبکتر بیدار میشدم.خودم رو تو آینه دوستتر میدیدم.
داستان عملمن همیشه فکر میکردم چاقیم یک قسمت از شخصیتمه… تا روزی که نفستنگیِ سادهی پلهخوردن، تبدیل شد به ترس واقعی.مشاوره رفتم. گفتن اسلیو برای من بهترین گزینهست. ترس داشتم و هزار تا سؤال . عمل انجام شد…اولش سخت بود، اما هر روز یک تغییر کوچک اتفاق میافتاد: لباسایی که سالها توی کمد مونده بودن.صبحها سبکتر بیدار میشدم.خودم رو تو آینه دوستتر میدیدم.
داستان عملمن همیشه فکر میکردم چاقیم یک قسمت از شخصیتمه… تا روزی که نفستنگیِ سادهی پلهخوردن، تبدیل شد به ترس واقعی.مشاوره رفتم. گفتن اسلیو برای من بهترین گزینهست. ترس داشتم و هزار تا سؤال . عمل انجام شد…اولش سخت بود، اما هر روز یک تغییر کوچک اتفاق میافتاد: لباسایی که سالها توی کمد مونده بودن.صبحها سبکتر بیدار میشدم.خودم رو تو آینه دوستتر میدیدم.
داستان عملمن همیشه فکر میکردم چاقیم یک قسمت از شخصیتمه… تا روزی که نفستنگیِ سادهی پلهخوردن، تبدیل شد به ترس واقعی.مشاوره رفتم. گفتن اسلیو برای من بهترین گزینهست. ترس داشتم و هزار تا سؤال . عمل انجام شد…اولش سخت بود، اما هر روز یک تغییر کوچک اتفاق میافتاد: لباسایی که سالها توی کمد مونده بودن.صبحها سبکتر بیدار میشدم.خودم رو تو آینه دوستتر میدیدم.